يادنامه

دوست نداشت نازپـروده شویم

نویسنده:
33 سال زمان کمی نیست که از شهادت پدرش می‌گذرد اما وقتی از پدری که «آقاجان» صدایش می‌کرده تعریف می‌کند انگار از همین دیروز می‌گوید...
33  سال زمان کمی نیست که از شهادت پدرش می‌گذرد اما وقتی از پدری که «آقاجان» صدایش می‌کرده تعریف می‌کند انگار از همین دیروز می‌گوید. حجت‌الاسلام سعید شاه‌آبادی بزرگ‌ترین فرزند آیت‌الله مهدی شاه‌آبادی است و گفتنی‌های شیرینی دارد از سال‌هایی که به دلیل فعالیت‌های انقلابی و مسئولیت‌های پدر در قبل و بعد از انقلاب با سختی‌ها‌ی زیادی همراه بوده. با این همه وقتی از آن ایام حرف می‌زند، کلامش با عشق و شوق خاصی از خاطرات آن سال‌های شیرین و به تعبیر او زیبا همراه می‌شود. آن‌قدر که گاهی اشک را مهمان چشم‌هایش می‌کند و گاهی لبخندی از رضایت روی لب‌هایش می‌نشاند. گفت‌وگوی ما با حجت‌الاسلام سعید شاه‌آبادی استاد حوزه و دانشگاه و مدیر مؤسسه‌ی غدیرشناسی در دفتری انجام شد که قاب عکسی از پدربزرگش آیت‌الله محمدعلی شاه‌آبادی با آن چشم‌های نافذ و قاب عکس دیگری از پدرش آیت‌الله مهدی شاه‌آبادی با آن لبخند همیشگی زینت‌بخش آن است.
  •  برجسته‌ترین خاطرات شما از پدر در دوران کودکی مربوط به چه ایامی است؟
 من متولد سال 1337 هستم و اولین خاطراتم از پدر و مادر و خانواده مربوط به دهه‌ی 40 است که در قم ساکن بودیم. یک‌ساله بودم که همراه مادر به قم رفتیم. تا قبل از یک‌سالگی من، پدرم در قم بود و آخر هفته‌ها به تهران‌ می‌آمد. دوران دبستان را در قم گذراندم تا نوروز سال 1350 که برای سکونت به تهران آمدیم. به خاطر این‌که در بسیاری از سفر‌های تبلیغی همراه پدر بودم، خاطراتی که از پدر دارم از خواهر و برادرهایم بیشتر است. در سفر‌های تبلیغی معمولا یا همه‌ی خانواده همراه آقاجان می‌رفتیم یا من و پدر به تنهایی می‌رفتیم. خاطرات زیادی از سفر‌های تبلیغی دارم كه همراه پدر به مناطق مختلف می‌رفتیم. مانند روستای کیلان اطراف دماوند در نوروز 48، روستای جابان اطراف دماوند و روستای فشند در کرج. دهه‌ی 40 دهه‌ای بود که پدر به طور جدی برای تبلیغ چه در تابستان و چه در مناسبت‌‌های مذهبی مانند ماه رمضان و محرم و ایام عادی وقت می‌گذاشت. معمولا پدر مکان‌‌هایی را انتخاب می‌کرد که تبلیغ در آن‌جا سختی‌‌های خاص خودش را داشت و روحانیون کمتر از آن‌جاها استقبال می‌کردند. خاطرم هست کلاس دوم ابتدایی را تمام کرده بودم و تابستان همراه آقاجان به روستایی رفتیم که برخلاف دیگر مکان‌ها که یک روحانی را خیلی تحویل می‌گیرند، خیلی از ما استقبال نکردند...



ارسال پیام اشتراک



 
 
 Security code