خانواده

بچه‌ها به زندگی ما برکت داده‌اند

نویسنده: زینب صفاری
همه چیز با سلیقه و منظم چیده شده. تابلوفرش‌های زیبایی که مادر خانواده خودش بافته و گل‌هایی که با ظرافت‌، هنر دست خانم خانه را نمایش می‌دهد...
 همه چیز با سلیقه و منظم چیده شده. تابلوفرش‌های زیبایی که مادر خانواده خودش بافته و گل‌هایی که با ظرافت‌، هنر دست خانم خانه را نمایش می‌دهد. بچه‌ها در حال بازی هستند و گاهی خیلی آرام در گوش پدر و مادر پچ‌پچ می‌کنند. پدر مرد آرام و مهربانی است که با وجود خستگی کار روزانه، بچه‌ها به آغوش  او پناه می‌برند و حتی سر به سرش می‌گذارند. شاید به خاطر همین زندگی ساده و سرشار از آرامش است که راضیه رحمانی‌نژاد و مرتضی نصیری احساس خوشبختی می‌کنند.

زندگی‌مان را با قناعت ساختیم
10 ساله بودم که احساس کردم دیگر نمی‌توانم مثل بقیه‌ی بچه‌ها فقط به فکر بازی و درس و مدرسه باشم. پدرم کارمند ساده‌ی آموزش و پرورش بود و در یک سانحه‌ی رانندگی فوت کرد. من پسر دوم خانواده بودم و باید کمک‌خرج مادرم می‌شدم تا بتواند به پنج برادر و تنها خواهرم رسیدگی کند. از 10 سالگی هم کار می‌کردم و هم درس می‌خواندم. همراه برادرم در مدرسه بستنی می‌فروختم. تابستان‌ها هم که مدرسه تعطیل بود، کارهای مختلفی را تجربه کردم. از چاپ کوبلن و آهنگری گرفته تا لوستر‌سازی و... . بعد از اخذ دیپلم، در رشته‌ی کاردانی برق ادامه‌ی تحصیل دادم و به عنوان تکنسین برق در یک شرکت مشغول کار شدم. روزگار سختی داشتیم. با این‌که آبدیده شده بودم و نسبت به همسن و سال‌هایم تجربه و توانایی‌هایم بیشتر بود اما فکر می‌کردم باید شرایطم برای ازدواج بهتر شود. مادرم دوست داشت زودتر سرو‌سامان بگیرم. حاج‌آقا رحمانی‌نژاد را از سال‌های دور می‌شناختم. مرد مومن و دست‌به‌خیری بود. مادرم گفت می‌خواهم دختر حاج‌آقا عروسم بشود! موضوع را با خانواده‌‌ی آن‌ها در میان گذاشته و منتظر جواب بود. برای من مهم بود که همسری متدین و محجبه داشته باشم و راضیه این ویژگی‌ها را داشت. خیلی اهل قناعت بود. حاج‌آقا به مهریه‌ی بالا اعتقادی نداشت. روی 14 سکه توافق داشتیم و همسرم بعدها فقط پنج سکه به عنوان مهریه خواست و باقی مهریه‌اش را بخشید. خرید عروسی‌اش هم خیلی مختصر بود. مادرم می‌خواست طلای گرانقیمت‌تری برای عروسش بخرد اما راضیه راضی به این کار نبود و قبول نکرد. مراسم عروسی را هم ساده و خودمانی در منزل مادری‌مان برگزار کردیم. همسرم همیشه در لحظات سخت زندگی همراهم بود. بعد از ازدواج، حدود سه چهار ماه بیکار شدم و راضیه برای این‌که کمک‌خرج خانواده باشد، از هنر و مهارتش استفاده کرد. وضع زندگی‌مان به لحاظ مالی بد نبود اما با تولد بچه‌ها، روزی‌مان بیشتر شد و خدا به تلاش و پشتکار ما برکت داد. وقتی دخترم به دنیا آمد، با کمک همسرم صاحبخانه شدیم...



ارسال پیام اشتراک



 
 
 Security code